مرد نجواهاست...

یادداشتی به قلم مصطفی حقیقی

گفتگوی محمد رضایی با سید حسن مهدوی در مجموعه « از روبرو »

جشن عید غدیر بود، دو اسم باید مینوشتیم من اسم اولم را نوشتم : «سید حسن مهدوی» و این آغاز قصه ای عجیب در زندگیم شد... هفته ها را به شوق چهارشنبه ها طی میکردم. جلسه گروهی هایش را دوست داشتم، فوتبالمان خوب نبود، همیشه می باختیم، چقدر بحث میکردیم، اما برای من مجمع پایین آمدن از مدرسه تا سه راه بود در این پیاده پایین آمدن ها حرف های دیگری داشت، حرف های شبانه، حرف هایی که از جنس دیگری بود... همیشه در مسائل نگاهی از بالا داشت، لایه ای در پس سطح مسائل را برایمان روشن می کرد، می دانست چه بگوید و کی بگوید... پله پله تربیت می کرد، گام به گام. انگار میدانست امروز باید چه بگوید تا دوسال دیگر بتواند از آن حرف نتیجه بگیرد. سیر داشت و برنامه، مسیرش را بلد بود... کمتر پیش آمده که با او مشورت کنم و حرفش گره گشا نبوده باشد، گاه تنها با یک آیه از قرآن و یا یک بیت از حافظ... کمتر کسی را دیده ام که در چنین عمقی زندگی کند و در چنین عمقی با دیگران ارتباط بگیرد و اثر بگذارد... شاید در خوشگذارنی های روز همراه نباشد اما قصه شب ها را خوب میداند... مرد نجواهاست... دیر کشفش میکنی باید با او زیسته باشی تا بتوانی قضاوتش کنی ... از دور شاید سرد و منطقی برسد اما اگر کمی درگیر شوی قصه متفاوت است... چندان پر سرو صدا نیست، در حاشیه است اما آرام و مصمم کارش را پیش میبرد. میگویند خیلی کاری نمی کند اما او مشغول است، اثر می گذارد. راه درازی در پیش رو دارد ولی اتفاق بزرگی رقم خواهد زد... او سرگروه من نیست... برادر من است...

شما هم نظر بدهید!

نظر شما با این نام نمایش داده می شود
آدرس ایمیل شما با کسی به اشتراک گذاشته نمی شود
هیچ نظری وجود ندارد